![]() |
![]() |
|
| فقط خدا |
|
بیا مادر برایم مادری کن
چکش بردار کمی هم زرگری کن بیامادر بیابه شهر قسمت خودت انگشترمارانگین کن... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390ساعت 20:40 توسط میلاد |
|
|
بگیر دستای تنهامو که بی دست تو غمگینم به تلخی های دلتنگی ، کنار غصه میشینم من از این بیقراری ها ، سراغ عشقو میگیرم به چشمات خیره میمونم ، بپای عشق می میرم همه ساعات بودن رو، شمارش میکنم با غم "زمان" با " فاصله " دست داد، که دوریم هردومون از هم اگرچه این دل تنها ، فقط از عشق میخونه ولی درکُنج تنهائی ، دلم، از" فاصله" خونه برای بی پناهی هاش، همش آغوش غم بازه تـو رویاش، با خیال تو، امیدِ تازه می سازه ... تو باورکن که قلب من، توی غربت پریشونه میخواد دوری کنه ازغم ، ولی بی تو نمیتونه بگیر دستای تنهامو، که قلبم بی تو بی تابه همیشه چشم بیدارم ، میون گریه میخوابه همه ساعات بودن رو شمارش میکنم با غم "زمان" با " فاصله " دست داد، که دوریم هردومون از هم ... دلی که توی جام تو، شرابِ صبر میریزه خودش صبروقرارش نیست، خودش از غصه لبریزه من از رنجِ جدائی ها ، نگاهو برتو میدوزهم پیش چشم تو میخندم ، ولی در سینه میسوزم همه ساعات بودن رو شمارش میکنم با غم "زمان" با " فاصله " دست داد، که دوریم هردومون از هم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم خرداد 1390ساعت 13:49 توسط میلاد |
|
|
سرنوشت هم سوزن هم دنیای کاهم را ربود جستجوی انتخاب دلبخواهم را ربود ریشه هایم را که یک عمر است آفت می زند تازگی ها برگهای بی گناهم را ربود حرف از افسانه مرموز خوشبختی نزن تا به چوبی تکیه دادم تکیه گاهم را ربود باز سر چرخاندم و دیدم که دزد زندگی کفشهایم را نبرد اینبار راهم را ربود در دل تاریکی ام در آرزوی معجزه تا که درد حتی دهان تنگ چاهم را ربود باد بد بخت حسادت زوزه هایی نو کشید چون که عقلی نیست ناچاراً کلاهم را ربود نسخه دکتر برایم نور را تجویز کرد بد بیاری را ببین چون ابر ماهم را ربود کیش وماتی هم ندارد صفحه شطرنج ما دست غم از ابتدای قصه شاهم را ربود... |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و ششم فروردین 1390ساعت 12:12 توسط میلاد |
|
|
نه تو می مانی
نه اندوه و نه هیچ یک از مردم این آبادی به حباب نگران لب یک رود قسم و به کوتاهی آن لحظه ی شادی که گذشت غصه هم خواهد رفت آن چنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند لحظه ها عریانند به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز تو به آیینه، نه، آیینه به تو خیره شده است تو اگر خنده کنی او به تو خواهد خندید و اگر بغض آه از آیینه ی دنیا که چه ها خواهد کرد گنجه ی دیروزت پر شد از حسرت و اندوه و چه حیف! بسته های فردا، همه ای کاش ای کاش... ظرف این لحظه ولیکن خالیست ساحت سینه پذیرای چه کس خواهد بود غم که از راه رسید در این سینه بر او باز مکن تا خدا یک رگ گردن باقیست تا خدا هست، به غم وعده این خانه مده... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم اسفند 1389ساعت 8:45 توسط میلاد |
|
|
کجابودی وقتی برات شکستم یخ زده بود شاخه گلم تو دستم
کجابودی وقتی غریبی ودرد داشت من تنها رو دیوونه میکرد کجابودی که کنار عکسات شبانشستم به هوای چشمات کجابودی ببینی من میسوزم عین چشات سیاهه رنگ روزم سرزنشهای مردمو شنیدم هرچی که باورت نمیشه دیدم کجابودی وقتی که پرپرشدم سوختمو از غمت خاکستر شدم خنده واسه همیشه ازلبام رفت رسیدن از مرمر رویاهم رفت..... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم اسفند 1389ساعت 21:46 توسط میلاد |
|
|
عمیق ترین درد درزندگی مردن نیست ....
بلکه ناتمام ماندن قشنگترین داستان زندگی است که مجبوری آخرش را باجدایی به سرانجام رسانی...؟! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم اسفند 1389ساعت 13:22 توسط میلاد |
|
تنهایی رادوست دارم زیراعشق دروغی درآن نیست
تنهایی رادوست دارم زیرا خداوندهم تنهاست
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم بهمن 1389ساعت 21:45 توسط میلاد |
|
|
حافظا دیدی که کنعان دلم بی ماه شد
عاقبت بااشک غم کوه امیدم کاه شد گفته بودی یوسف گم گشته باز آید ولی یوسف من تاقیامت همنشین چاه شد... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم بهمن 1389ساعت 12:49 توسط میلاد |
|
|
مرا بر مرمر چشمت بیاویز که من قندیل معبدهای دردم...!؟
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم بهمن 1389ساعت 21:52 توسط میلاد |
|
|
عشق یعنی قطره قطره آب شدن... دروفور اشک یار گریان شدن...
عشق یعنی بردلی چیره شدن... دست از جان شستن ومجنون شدن... عشق یعنی درحضورباران طوفان شدن... درکنار قاصدک رقصیدن وپرپرشدن... عشق یعنی در عمق قلب یارساکن شدن... بردامان وی افتادن وبی جان شدن... عشق یعنی درپی بادرفتن وراهی شدن... ازفراز کوههابگذشتن وپیدا شدن... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم بهمن 1389ساعت 14:27 توسط میلاد |
|
|
عاقبت یک روز مغرب محومشرق میشود عاقبت غربی ترین دل نیز عاشق میشود شرط می بندم که فردانه خیلی دیرودور مهربانی حاکم کل مناطق میشود هم زمان سهمیه ی دلهای دلتنگ وصبور هم زمین ارثیه ی جانهای لایق میشود قلب هرخاکی که بشکافند نشانش عاشقی هست هرگلی که غنچه زدنامش شقایق میشود باصداقت آسمان سهمی برابر میدهد باعدالت خاک تقسیم خلایق میشود عقل اگر گاهی هوادارجنون شدعیب نیست گاه گاهی عشق همرنگ منطق میشود صبح فرداموسم بیداری آیینه هاست فصل فردانوبت کشف حقایق میشود دست کم یک ذره درتاب وتب خورشید باش لااقل یک شب بگو کی صبح صادق میشود میرسد روزی که شرط عاشقی دلدادگی است آن زمان هر دل فقط یکبار عاشق میشود....!؟
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام دی 1389ساعت 14:39 توسط میلاد |
|
|
در عشق تو تنها بودم
چون جوانی که دیده به عشق می گشاید و از جوانی خود سر مست بودم و سرا پای تو را غرق بوسه می ساختم این داستان گذشته ایست که هرگز فراموش نمی کنم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم دی 1389ساعت 1:4 توسط میلاد |
|
|
شادم که در شرار تو میسوزم
شادم که در خیال تو می گریم شادم که بعدوصل توبازاین سان درعشق بی زوال تومی گریم بنداشتی که چون زتوبگسستم دگرمراخیال تودرسر نیست؟ اماچه بگویمت که جزاین آتش برجان من شراره ی دیگرنیست.....
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هجدهم دی 1389ساعت 21:47 توسط میلاد |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم دی 1389ساعت 10:23 توسط میلاد |
|
|
نردبامی که به اندازه دلتنگی من قد بکشد
پشت دیوار کسی یافت نشد ؟! تکیه برحسرت خود میزنم.... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم دی 1389ساعت 20:21 توسط میلاد |
|
|
من صبورم اما
آه...
دلتنگی ام چه میداند صبرچیست؟!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم دی 1389ساعت 14:29 توسط میلاد |
|
|
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد...!؟
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم دی 1389ساعت 17:21 توسط میلاد |
|
|
از یک عاشقِ شکست خورده پرسیدم: بزرگ ترین اشتباه؟ گفت: عاشق شدن... گفتم: بزرگ ترین شکست؟ گفت: شکستِ عشق... گفتم: بزرگ ترین درد؟ گفت: از چشمِ معشوق افتادن... گفتم: بزرگ ترین غصه؟ گفت: یک روز چشم های معشوق رو ندیدن... گفتم: بزرگ ترین ماتم؟ گفت: در عزای معشوق نشستن... گفتم: قشنگ ترین عشق؟ گفت: شیرین و فرهاد... گفتم: زیباترین لحظه؟ گفت: در کنارِ معشوق بودن... گفتم: بزرگ ترین رویا؟ گفت: به معشوق رسیدن... پرسیدم: بزرگ ترین آرزوت؟ اشک توی چشماش حلقه زد و با نگاهی سرد گفت: مرگ.... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم آذر 1389ساعت 13:6 توسط میلاد |
|
|
غرور آنگاه که غرور کسی را له می کنی، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی، آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی، آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ، آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی، آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ، می خواهم بدانم، دستانت رابسوی کدام آسمان دراز می کنی تابرای خوشبختی خودت دعا کنی؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم آذر 1389ساعت 15:19 توسط میلاد |
|
|
چه زیباست بخاطر تو زیستن ... و برای تو ماندن... به پای تو بودن... و به عشق تو سوختن ! و چه تلخ و غم انگیز است دور از تو بودن و برای تو گریستن ... ! ای کاش می دانستی بدون تو مرگ گواراترین زندگیست ... ! بدون تو و به دور از دستهای مهربانت زندگی چه تلخ و ناشکیباست ... ! چه زیباست بخاطر تو زیستن ... ثانیه ها را با تو نفس کشیدن ... زندگی را برای تو خواستن ... ! چه زیباست عاشقانه ها را برای تو سرودن ... ! بدون تو چه محال و نا ممکن است زندگی... ! چه زیباست بیقراری برای لحظه ی آمدن و بوئیدنت ... ! برای با تو بودن و با تو ماندن ... برای با هم یکی شدن ... ! کاش به باور این همه صداقت و یکرنگی می رسیدی ! ای کاش می دانستی مرز خواستن کجاست ...!!! و ای کاش می دیدی قلبی را که فقط برای تو می تپد ... ! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پانزدهم آذر 1389ساعت 21:35 توسط میلاد |
|
|
این همه انسان دور مرا فراگرفته ولی کسی نیست که از غم دل برایش بگویم... به ظاهر شادم ولی درباطن از اشکایم دریامیسازم وبرروی امواج آن
به یاد غم بزرگ تنهایی می افتم ودر نهایت دیوانه شده واز غم تنهایی می میرم... من همیشه در تنهایی میمانم وبااین بزرگ "میسوزم ومی میرم"...؟! *************** به ترنم امیدی که از آن همیشه مستم گل من تورانه اکنون همه عمر میپرستم... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام آبان 1389ساعت 20:47 توسط میلاد |
|
|
آوای باد انگاری آوای خشکسالیست
بگذار تا بگویم تقدیر لاابالیست وقتی که عمر انسان مانند سنگ باشد دنیابه این بزرگی یک کوزه ی سفالیست باید که عشق ورزید بایدکه مهربان بود زیراکه زندگانی هرلحظه احتمالیست |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم آبان 1389ساعت 16:29 توسط میلاد |
|
|
اونی که عشق منو کشت خودش اینو خوب میدونه
همه چیمو پاش گذاشتم که نرمو تنهابمونه واسه ی چشاش میمردم امااون نخواست بدونه نمیدونم واسه ی چی نمیخواست پیشم بمونه... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم آبان 1389ساعت 12:5 توسط میلاد |
|
|
زندگی همیشه بهار نیست گاهی ابر خزان بر آن سایه ی مرگ میکشد وگاهی این دنیای بی وفا با
وفاترین یاران را از هم جدا میکند...! ودر غروب آ خرین دیدار! ودر غروب آخرین دیدار دستان تو می لرزد واشک غم در میان جام چشمانت می جوشد وتو رفتی و من در کمال ناباوری رفتنت را باور کردم...
آخر ازعشق تواهل کلیسا میشوم میکشم دست از مسلمانی مسیحامیشوم عشق آن است که گل با بلبل میکند هرچه سختی بیند بازهم تحمل میکند... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم آبان 1389ساعت 16:45 توسط میلاد |
|
|
پاییزرا دوست دارم چون فصل غم است
غم رادوست دارم چون اشک دل است اشک را دوست دارم چون گواه دل است دل را دوست دارم چون عشق را به من اموخت عشق رادوست دارم چون تورا بامن اشناکرد ودرآخر تورا دوست دارم بی آنکه بدانم چرا؟...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یازدهم آبان 1389ساعت 14:55 توسط میلاد |
|
|
روی قبرم بنویسید کبوتر شدورفت
زیر باران غزلی خواند دلش ترشدورفت چه تفاوت که چه خورده است غم دل یاسم آنقدر غرق جنون بود که پرپرشدورفت روز میلادهمان روز که عاشق شده بود مرگ با لحظه میلاد برابرشدورفت او کسی بود که از غرق شدن میترسید عاقبت روی تن ابر شناور شدورفت هر غروب از دل خورشید گذرخواهد کرد پسری ساده که یک روز کبوتر شدورفت!!!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم آبان 1389ساعت 21:34 توسط میلاد |
|
|
خنده تلخ آدما همیشه از دل خوشی نیست گاهی شکستن دل کمتر از آدم کشی نیست!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام مهر 1389ساعت 13:24 توسط میلاد |
|
|
اشتیـاقی که به دیـــدار تو دارد دل من
دل ِ من داند و من دانم و داند دل ِمن
بگو آخه جُـرمَــم چیه... که باید اینجور بسوزم ؟ هیچی نگم.... داد نزنم.... لبامـو رو هم بدوزم ؟ نفرین به عشق وعاشقی نفرین به بخت وسرنوشت به اون نگاه که عشق ِ تو، تو سرنوشتِ من نوشــت نفرین به من نفرین به تو نفرین به عشق ِ من و تو...
وقتی دارم با هر نفس از این زمونه سیر می شم وقتی با یه زخم زبون ، از این و اون دلگیر می شم
باید برم ...باید برم ... باید که بی تو بمیرم آخ که چه سنگین می زنه این نفسای آخرم
سکوت من نشونه رضایتم نیست می دونی گلایه هامو می تونی از توی چشمام بخونی
خنجر برام بیارید .... من از تبار دردم ..... عُمـــریه بی طلوعم ... مثل غروبی سردم آیینه دار ِ غــربت... با آدما غریبه .......... هوای چشمای من ..... درحسرت یه سیـبـه
تاریکه سرنوشتم ... فانوس ِ من شکسته عمریه بغضی سنگین ، راه گلـــومو بســته
از شب به شب رسیدم از کوچه ها به بن بست آی آدمای سرخوش جایی برای من هست؟
سهم کوچک من از عشــق کوچـــه باریکی است که به بن بست ختم می شود تو این کوچکترین را هم از من گرفتی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم مهر 1389ساعت 11:35 توسط میلاد |
|
|
ماه من ، غصه چرا ؟!
آسمان را بنگر ، که هنوز، بعد صدها شب و روز مثل آن روز نخست گرم وآبي و پر از مهر ، به ما مي خندد ! يا زميني را که، دلش ازسردي شب هاي خزان نه شکست و نه گرفت ! بلکه از عاطفه لبريز شد و نفسي از سر اميد کشيد ودر آغاز بهار ، دشتي از ياس سپيد زير پاهامان ريخت ، تا بگويد که هنوز، پر امنيت احساس خداست ! ماه من غصه چرا !؟! تو مرا داري و من هر شب و روز ، آرزويم ، همه خوشبختي توست ! ماه من ! دل به غم دادن و از ياس سخن ها گفتن کارآن هايي نيست ، که خدا را دارند ... ماه من ! غم و اندوه ، اگر هم روزي، مثل باران باريد يا دل شيشه اي ات ، از لب پنجره عشق ، زمين خورد و شکست، با نگاهت به خدا ، چتر شادي وا کن وبگو با دل خود ،که خدا هست ، خدا هست ! او هماني است که در تار ترين لحظه شب، راه نوراني اميد نشانم مي داد ... او هماني است که هر لحظه دلش مي خواهد ، همه زندگي ام ، غرق شادي باشد .... ماه من ! غصه اگر هست ! بگو تا باشد ! معني خوشبختي ، بودن اندوه است ...! اين همه غصه و غم ، اين همه شادي و شور چه بخواهي و چه نه ! ميوه يک باغند همه را با هم و با عشق بچين ... ولي از ياد مبر، پشت هرکوه بلند ، سبزه زاري است پر از ياد خدا و در آن باز کسي مي خواند ، که خدا هست ، خدا هست و چرا غصه ؟ چرا !؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم مهر 1389ساعت 8:44 توسط میلاد |
|
|
رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن به اینکه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن ********* بزار بهت گفته باشم که ماجرای ما و عشق تقصیر چشمای توبود وگرنه ما کجا و عشق؟
سرم تو لاک خودم و دلم یه جوهوس نداشت بس که یه عمرآزگار کاری به کار کس نداشت ********** تا اینکه پیدا شدی و گفتی از این چشمای خیس تو دفتر ترانه هات یک قطره بارون بنویس ********* عشقمو دست کم نگیر درسته مجنون نمیشم وقتی که گریه می کنی حریف بارون نمیشم ********* هنوز یه قطره اشکتو به صدتا دریا نمیدم یه لحظه با تو بود نو به عمر دنیا نمیدم ********** همین روزا به خاطرت به سیم آخر میزنم قصه عاشقیمونو تو شهرمون جار میزنم ************
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم مهر 1389ساعت 14:1 توسط میلاد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
فقط خدا
شبیه برگ پاییزی ، پس از تو قسمت بادم خداحافظ ، ولی هرگز نخواهی رفت از یادم خداحافظ ، و این یعنی در اندوه تو می میرم در این تنهایی مطلق ، که می بندد به زنجیرم و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد و برف نا امیدی بر سرم یکریز می بارد چگونه بگذرم از عشق ، از دلبستگی هایم ؟ چگونه می روی با اینکه می دانی چه تنهایم ؟ خداحافظ ، تو ای همپای شب های غزل خوانی خداحافظ ، به پایان آمد این دیدار پنهانی خداحافظ ، بدون تو گمان کردی که می مانم خداحافظ ، بدون من یقین دارم که می مانی !!! .................................... اگر خداوند آرزوی انسان را برآورده میكرد من بی گمان دوباره دیدنت را آرزو میكردم و تو نیز هرگز ندیدن مرا !!! آنگاه نمی دانم به راستی خداوند كدامیك را می پذیرفت ؟؟؟ ..................................... دلتنگم و تنها... کاش پاره ابري ميشد دلم و مهرباني مي باريد و نگاهم را با نگاهش آشتي مي داد آه که دوستت دارم چه کلام کاملي ست و من دلم چقدر تنگ دوست داشتن است ....................................... |
| پیوندهای روزانه |
|
بلگفا آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1390 خرداد 1390 فروردین 1390 اسفند 1389 بهمن 1389 دی 1389 آذر 1389 آبان 1389 مهر 1389 |
|
RSS
|